پورتال فرهنگی مذهبی قران فارسی
پنجشنبه 18 آذر 1389 :: نویسنده : صفدر
   جلسه عزاداری شب چهارم محرم 1389 هیئت رایت العباس(ع) با مداحی حاج محمود کریمی بصورت صوتی آماده دریافت می باشد.

منبع:
http://nedayemahdi.mihanblog.com



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 آذر 1389 :: نویسنده : صفدر

آیت الله مکارم شیرازی گفت: قمه زنی قطعا حرام است. 
 
به گزارش واحد مرکزی خبر، این مرجع تقلید در آغاز درس خارج فقه خود در مسجد اعظم قم با اشاره به نزدیک بودن ماه محرم با انتقاد شدید از قمه زنی در برخی عزاداری های حسینی افزود: کدام یک از اصول ما بر این روش منطبق است که ما از این ابزار در عزاداری ها استفاده می کنیم، مگر نمی بینید که دشمنان ما چگونه ازاین صحنه ها تصویر برداری می کنند و برای جهانیان به نمایش می گذرند و علیه شیعه به تبلیغ می پردازند.

آیت الله مکارم شیرازی تصریح کردند: عاشورای حسینی برکات فراوانی دارد و تاثیرات آن بسیار است؛ اما دشمن از این مساله سوء استفاده می کند و می خواهد عاشورا و عزاداری امام حسین (ع) را از مسیر اصلی اش منحرف کند.

این مرجع تقلید با تـاکید براینـکه محـرم فـرصت بسیـار مهمـی برای حل معضلات اجتماعی است، افزود: باید بیدار باشیم که این چشمه زلال عاشورای حسینی همچنان جوشان باشد و هیچ آلودگی در آن وارد نشود.

وی با اشاره به تبلیغات مسموم دشمنان در میان جوانان گفت: دشمنان در طول سال تلاش می کنند با انواع تبلیغات و ترفندهای خود جوانان ما را گمراه کنند؛ اما زمانی که محرم فرا می رسد همه این تبلیغات از بین می رود.



منبع:
http://mazhabi-farhangi.mihanblog.com



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 آذر 1389 :: نویسنده : صفدر
 در زمان خلافت عمر، جوانی نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد و ناله سر می‌داد که : خدایا! بین من و مادرم حکم کن. عمر از او پرسید: مگر مادرت چه کرده است؟ چرا دربارة او شکایت می‌کنی؟ جوان پاسخ داد: مادرم نُه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده. اکنون که بزرگ شده‌ام و خوب و بد را تشخیص می‌دهم، مرا طرد کرده و می‌گوید: تو فرزند من نیستی! حال آنکه او مادر من و.... من فرزند او هستم.



عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علّت اظهارش چیست، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد.

عمر از جوان خواست تا ادّعایش را مطرح نماید. جوان گفته‌های خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر اوست. عمر به زن گفت: شما در جواب چه می‌گویید؟ زن پاسخ داد: خدا را شاهد می‌گیرم و به پیغمبر(ص) سوگند یاد می‌کنم که این پسر را نمی‌شناسم. او با چنین ادّعایی می‌خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بی‌آبرو سازد. من زنی از خاندان قریشم و تا به حال شوهر نکرده‌ام و هنوز باکره‌ام. در چنین حالتی چگونه ممکن است، او فرزند من باشد؟ عمر پرسید: آیا شاهد داری؟ زن پاسخ داد: اینها همه گواهان و شهود من هستند. آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ می‌گوید و نیز گواهی دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است.

عمر دستور داد که پسر را زندانی کنند تا دربارة شهود تحقیق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفتری، مجازات گردد. مأموران در حالی که پسر را به سوی زندان می‌بردند، با حضرت علی(ع) برخورد نمودند، پسر فریاد زد: یا علی! به دادم برس؛ زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد. حضرت فرمود: «او را نزد عمر برگردانید.» چون بازگردانده شد، عمر گفت: من دستور زندان داده بودم. برای چه او را آوردید؟ گفتند: علی(ع) دستور داد برگردانید و ما از شما مکرّر شنیده‌ایم که با دستور علیّ بن ابی طالب(ع) مخالفت نکنید. در این وقت حضرت علی(ع) وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند. آنگاه حضرت به پسر فرمود: «ادّعای خود را بیان کن.» جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود. علی(ع) رو به عمر کرد و گفت: «آیا مایلی من دربارة این دو نفر قضاوت کنم؟» عمر گفت: سبحان الله! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا(ص) شنیده‌ام که فرمود: «علیّ بن ابی طالب(ع) از همة شما داناتر است.» حضرت به زن فرمود: «دربارة ادّعای خود شاهد داری؟» گفت: بلی! چهل شاهد دارم که همگی حاضرند. در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعة پیش گواهی دادند. علی(ع) فرمود: «طبق رضای خداوند حکم می‌کنم. همان حکمی که رسول خدا(ص) به من آموخته است.» سپس به زن فرمود: «آیا در کارهای خود سرپرست و صاحب اختیار داری؟» زن پاسخ داد: بلی! این چهار نفر، برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند. آنگاه حضرت به برادران زن فرمود: «آیا دربارة خود به من اجازه و اختیار می‌دهید؟» گفتند: بلی! شما دربارة ما صاحب اختیار هستید. حضرت فرمود: «به شهادت خدای بزرگ و شهادت تمامی مردم که در این وقت در مجلس حاضرند، این زن را به عقد ازدواج این پسر درآوردم و به مهریة چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را می‌پردازم.» سپس به قنبر فرمود: «سریعاً چهارصد درهم حاضر کن.» قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پول‌ها را در دست جوان ریخت. فرمود: «این پول‌ها را بگیر و در دامن زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد؛ مگر آنکه آثار عروسی در تو باشد، یعنی غسل کرده برگردی.» پسر از جای خود حرکت کرد و پول‌ها را در دامن زن ریخت و گفت: برخیز! برویم. در این هنگام زن فریاد زد: النّار! النّار! ای پسر عموی پیغمبر آیا می‌خواهی مرا همسر پسرم قرار بدهی؟! به خدا قسم! این جوان فرزند من است. برادرانم مرا به شخصی شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده‌ای بود، این پسر را من از او آورده‌ام. وقتی بچّه بزرگ شد، به من گفتند: فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم، چنین عملی را انجام دادم، ولی اکنون اعتراف می‌کنم که او فرزند من است. دلم از مهر و علاقة او لبریز است. مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند. عمر گفت: اگر علی نبود من هلاک شده بودم.

ماهنامه موعود شماره 118



منبع:
http://mazhabi-farhangi.mihanblog.com



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم


«إن هذا القرآن یهدی للتی هی أقوم و یبشرالمؤمنین الذین یعملون الصالحات أن لهم أجرا كبیرا»

مدیر وبلاگ : صفدر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic